الهه آتش

 

دارم امید عاطفتی از جانب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

گرچه پریوش است ولیکن فرشته خوست...

   + وستا ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

دارم به همخوابگی فکر می کنم!!

به گربه هایی که پشت پنجره همسایه صف می کشن.

در انتظار گربه ای که تو خونه زندانیه. ساعتها از پشت توری پنجره به هم نگاه می کنن و چیزی نمیگن. هیچی. فقط نگاه می کنن.

نمیدونم کدوم خوشبخت ترن. اونی که یک نفر هست که حواسش بهش باشه و تر و خشکش کنه و بهش غذا بده ولی از دنیای بیرون رو دیدن محروم شده یا اونی که برای یکذره غذا مجبوره خیابونها رو بگرده و با التماس یک لقمه از آدمها گدایی کنه. گاهی دستی به سرش می کشن و گاهی لگد...

ممکنه بعضی روزها گرسنه بمونه یا هر اتفاق دیگه ای براش بیافته. حتی ممکنه یکروز زیر چرخهای یه ماشین که میخواد سریع مسیر کوچه رو طی کنه، له بشه و ... ولی به هر حال آزاده...

اینجوری که به قضیه نگاه می کنم انتخاب سخته. تا الان هیچوقت نخواستم گربه خونگی باشم. نتونستم که باشم.

همه آدمها به تعهد احتیاج دارن. به حس امنیت. به اینکه دیده بشن. به اینکه یه نفر دوستشون داشته باشه. ولی فقط همین؟؟؟

یه حس های دیگه ای هم هست اما. که فراموششون می کنیم. که وقتی همه و حتی خودمون باور داریم که همه چیز مرتبه و خوشبختیم قلقلکمون میدن و نبودنشون رو به رخ می کشن.

من گربه خونگی نیستم....

 

   + وستا ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

نوشتن سخت شده این روزها

این روزها که دنیا داره سخت می گیره

که گیجم، پریشونم، به هم ریختم

انگیزه نوشتن، خوندن، کار، درس، حتی انگیزه زندگی کردن رو هم از دست دادم...

این روزها داره سخت می گذره... سخت...

   + وستا ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

دیشب یک سوال مطرح شد که گیجم کرد...

واقعاً توی رابطه حق با کیه؟ زن اول یا زن دوم؟

کدومشون تو داشتن یک مرد حق بیشتری دارند؟

اونی که یک روز شاید عاشق بوده و حالا همه چیز به نوعی شده عادت. که حتی شاید مردش دیگه اونقدر دوستش نداشته باشه..

یا اونی که تازه عاشق شده و با تمام وجود میخواد مردش رو داشته باشه. مردی که مال کسی دیگه است و حالا رسماً داره خیانت می کنه..

اصلاً این مال کسی بودن تعریف درستیه توی رابطه؟

من موضوع رو از دید یک زن نگاه می کنم. یعنی عملاً مرد رو یک وسیله در نظر گرفتم. ولی خوب حالا بیایم فرض کنیم که مرد هر دو رو بخواد. میشه یک آدمی، دو نفر رو دوست داشته باشه دیگه... اسم روش نمیذارم که موضع گیری کرده باشم چون اصلاً هدفم موضع گیری نیست.

ما خانومها شاید بسته به شرایط خودمون جواب می دهیم. همه توی هر شرایطی فکر می کنیم زن اول یک رابطه ایم و خوب ترجیح می دیم زن اول رو محق بدونیم. ولی زن دوم رابطه چی؟ اونی که جدیده؟ اونی که تازه عاشق شده؟ اونهم سهم خودش رو از این رابطه می خواد...

 

   + وستا ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

اینقدر همه جا رو به دنبالت گشتم

اینقدر قدم به قدم به دنبالت اومدم

اینقدر عکسهات رو نگه داشتم و ساعتها به صورتت خیره شدم که ..

حس میکنم من هم به تو علاقه دارم

به تویی که اصرار دارم جات رو به من بدی....

پ.ن: من ماه می بینم هنوز این کور سوی روشن و

اونقدر سوسو می زنم شاید یه شب دیدی من و

   + وستا ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ آذر ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

من احمقم

من هنوز احمقم

من هنوز یک احمق واقعی هستم...

پ.ن: این رو می نویسم برای اینکه این روزها رو یادم بمونه. واقعاً انتهای حماقت آدم تا کجاست؟

انتهای تحمل آدم تا کجاست؟ انتهای تحمل من چی؟

دارم خسته میشم. از این روزها، از اینهمه صبوری.

شاید جدی جدی باید همه شعرهای دیگه رو دور ریخت و فقط گفت:

همه شب با دلم کسی می گفت

سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود، می رود، نگهدارش!"

من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فرداها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
می شکفتم زعشق و می گفتم:
"هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش."

آه اکنون تو رفته ای و غروب
سایه می گسترد به سینه ی راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هایی همه سیاه سیاه.

   + وستا ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی....

پ.ن: من احمقم.. این قبول.. ولی آخه حتی یک همستر هم یک راه رو وقتی ده بار میره و دماغش میخوره به شیشه لابیرنت عقلش میرسه و دیگه اون راه رو نمیره...

دارم به این نتیجه میرسم دچار مازوخیسم شدم! کتاب و توصیه و مشورت و نصیحت هم کارگشا نیست. زندگیم شده مثل یک منحنی سینوسی. با سختی و یک تلاش احمقانه میرم بالا. اون بالا که رسیدم انگار فقط یک لحظه وقت دارم لذت ببرم بعد خیلی احمقانه لیز میخورم پایین. این فقط لیز خوردنش نیست که احمقانه است. حتی بالا رفتنش هم احمقانه است. حتی اون لذت از بالارفتن هم احمقانه است وقتی میدونی قراره یک زجر پیش بینی شده رو به خودت تحمیل کنی...

نمیدونم این دفعه چندم تو زندگیمه که قدرت اطرافیانم رو دست کم گرفتم و دارم شکست میخورم..

   + وستا ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

هنوز نفهمیدی که با یک اخمت میتونی کل یک روز من رو به هم بریزی..

اونوقت هی بیا بگو رو دیوار کسی نمیشه یادگاری نوشت...

خودت این رو یادم دادی. دیگه از من چه توقعی داری؟

این روزها رو دوست ندارم. با اینکه خیلی نزدیکی، با اینکه خیلی مهربون شدی، با اینکه ...  حس خوبی ندارم. انگار عادت کردم هر لحظه منتظر خراب شدن همه چیز باشم. منتظر اینکه دوباره بیای و خیلی عاشقانه بگی من رو نمی خواهی ...!!!

   + وستا ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

کجای این شب بی ستاره راه خیالت را بزنم تا مال من باشی... تا مال من بمانی؟

   + وستا ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

ترسیدم...

واقعا اسم دیگه ای نمیشه براش گذاشت...

فقط جدی جدی ترسیدم...

حس می کنم علاقه ای به هیچ شروع مجددی ندارم

میخوام همینطور آروم و سبک به این روزمرگی ها ادامه بدم.

جالبه که حتی حوصله ام سر نمیره.. دارم پیر می شم انگار!

این روزها فقط یک بیت شعره که ذهنم رو مشغول کرده:

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم...

   + وستا ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد